تبليغاتX
دریای عشق




















دریای عشق

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم بی تو ای آرام جان یاساختم یا سوختم

بی تو . . .

بی تو ،من کجا روم؟کجا روم؟

هستی من از تو مانده یادگار،

من به پای خود به دامت آمدم ،

من مگر زدست خود کنم فرار!

تا لبم، دگر نفس نمی رسد،

ناله ام به گوش ... نمی رسد،

می رسی به کام دل که بشنوی:

ناله ای ازین قفس نمی رسد...!

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 1:49 PM توسط دلارام | |

آسمان قلبم

روزهاست که چشمانم در فرودگاه قلبم آمدنت را به انتظار نشسته

با کدامین پرواز از آسمان قلبم خواهی گذشت

در کدامین لحظه بربانه قلبم خواهی نشست

دسته گلی را که چشمانم با اشک شوق

برایت درست کرده دیگر پژمرده شده در آسمان

چشمانم اشک انتظار فرود "بر گونه هایم رامیکشد

دلیل تاخیرت ای همیشه خوب من چیست؟؟؟

آسمان قلبم "پر است از ابر های سیاه

نکند هواپیمای عشقت فرودگاه قلبم را پیدا نکند

وبر اشتباه به فرودگاه دیگری برود

ولی به هر کجا برود من سوار بر بال اشک به دنبالت می آیم

چون این قلب همیشه جایگاه توست...
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:26 PM توسط دلارام | |

. به معصومیت تمام قدم هایی كه روی كوچه های قلب ویرانم نهادی - به اندازه ی دلتنگی های دل كوچكم كه هنگامه دوری از تو مهربان سراغ صدایت را می گیرند به اندازه ی تمام مهربانی هایی كه در حقم نمودی و به اندازه ی تمام روزهایی كه در كناره هم هستیم و خواهیم بود دوستت دارم به اندازه ی تمام نم نم های اشكی كه بعد از هر خداحافظی از دیدگانم جدا می شود دوستت دارم به اندازه ی تمام شقایق های تازه شكفته دنیا دوستت دارم      

      عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com                                              

  

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 12:13 PM توسط دلارام | |

در زمانهاي گذشته، روزی پادشاهي تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند، خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه، بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند که اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط راه بر نمي داشت.
نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.
پادشاه در آن يادداشت نوشته بود : "هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد."

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 7:42 PM توسط دلارام | |

روي‌ ماه‌ و لاي‌ ستاره‌ها

يك‌ نفر دنبال‌ خدا مي‌گشت، شنيده‌ بود كه‌ خدا آن‌ بالاست‌ و عمري‌ ديده‌ بود كه‌ دست‌ها رو به‌ آسمان‌ قد مي‌كشد. پس‌ هر شب‌ از پله‌هاي‌ آسمان‌ بالا مي‌رفت، ابرها را كنار مي‌زد، چادر شب‌ آسمان‌ را مي‌تكاند. ماه‌ را بو مي‌كرد و ستاره‌ها را زير و رو.او مي‌گفت: خدا حتماً‌ يك‌ جايي‌ همين‌ جاهاست. و دنبال‌ تخت‌ بزرگي‌ مي‌گشت‌ به‌ نام‌ عرش؛ كه‌ كسي‌ بر آن‌ تكيه‌ زده‌ باشد. او همه‌ آسمان‌ را گشت‌ اما نه‌ تختي‌ بود و نه‌ كسي. نه‌ رد پايي‌ روي‌ ماه‌ بود و نه‌ نشانه‌اي‌ لاي‌ ستاره‌ها.

از آسمان‌ دست‌ كشيد، از جست‌وجوي‌ آن‌ آبي‌ بزرگ‌ هم.
آن‌ وقت‌ نگاهش‌ به‌ زمين‌ زير پايش‌ افتاد. زمين‌ پهناور بود و عميق. پس‌ جا داشت‌ كه‌ خدا را در خود پنهان‌ كند.
زمين‌ را كند، ذره‌ذره‌ و لايه‌لايه‌ و هر روز فروتر رفت‌ و فروتر.
خاك‌ سرد بود و تاريك‌ و نهايت‌ آن‌ جز يك‌ سياهي‌ بزرگ‌ چيز ديگري‌ نبود.
نه‌ پايين‌ و نه‌ بالا، نه‌ زمين‌ و نه‌ آسمان. خدا را پيدا نكرد. اما هنوز كوه‌ها مانده‌ بود. درياها و دشت‌ها هم. پس‌ گشت‌ و گشت‌ و گشت. پشت‌ كوه‌ها و قعر دريا را، وجب‌ به‌ وجب‌ دشت‌ را. زير تك‌تك‌ همه‌ ريگ‌ها را. لاي‌ همه‌ قلوه‌ سنگ‌ها و قطره‌قطره‌ آب‌ها را. اما خبري‌ نبود، از خدا خبري‌ نبود.
نااميد شد از هر چه‌ گشتن‌ بود و هر چه‌ جست‌وجو.
آن‌ وقت‌ نسيمي‌ وزيدن‌ گرفت. شايد نسيم‌ فرشته‌ بود كه‌ مي‌گفت‌ خسته‌ نباش‌ كه‌ خستگي‌ مرگ‌ است. هنوز مانده‌ است، وسيع‌ترين‌ و زيباترين‌ و عجيب‌ترين‌ سرزمين‌ هنوز مانده‌ است. سرزمين‌ گمشده‌اي‌ كه‌ نشاني‌اش‌ روي‌ هيچ‌ نقشه‌اي‌ نيست.
نسيم‌ دور او گشت‌ وگفت: اينجا مانده‌ است، اينجا كه‌ نامش‌ تويي. و تازه‌ او خودش‌ را ديد، سرزمين‌ گمشده‌ را ديد. نسيم‌ دريچه‌ كوچكي‌ را گشود، راه‌ ورود تنها همين‌ بود. و او پا بر دلش‌ گذاشت‌ و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش‌ تكيه‌ زده‌ بود و او تازه‌ دانست‌ عرشي‌ كه‌ در پي‌ اش‌ بود. همين‌جاست.
سال‌ها بعد وقتي‌ كه‌ او به‌ چشم‌هاي‌ خود برگشت. خدا همه‌ جا بود؛ هم‌ در آسمان‌ و هم‌ در زمين. هم‌ زير ريگ‌هاي‌ دشت‌ و هم‌ پشت‌ قلوه‌سنگ‌هاي‌ كوه، هم‌ لاي‌ ستاره‌ها و هم‌ روي‌ ماه.

عرفان نظر آهاری

 

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 7:12 PM توسط دلارام | |

بنام خالق هستی بخش

ببخشید بخاطر اینهمه تاخیررررررررر

امید زندگی

ای آنکه به وقت شادی٬
یاد تو مرا به اعماق تفکر فرو می برد٬
و شعفی توصیف ناپذیر
به جانم می اندازد.
ای آنکه یاد تو در لحظه های
شوم هجوم غصه ها
قلبم را سرشار از
آرامش و لطافت و اطمینان می کند٬
ای آنکه تنها به هنگام نیاز
هراسان فریادت میزنم
و تو وجودم را
از احساسی که گویای بزرگی و عظمت
و بخشش است لبریز می کنی،
ای آنکه به وقت دویدن در سبزه زار های
بی انتهای اهریمنی سر درگم می گردم
همچون جاده ای نورانی
مرا به سوی خود می‌خوانی،
ای آنکه دوستم داری،
ای آنکه دوستت دارم،
ای آنکه همیشه و در همه جا
به یاد تو ام،
ای آنکه یادت آرام بخش دلهاست و
ای پروردگار پر عظمت ناشناختنی،
تو خود بهتر می دانی که تنها تو را می پرستم و
به امید تو زنده ام...

نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 8:4 PM توسط دلارام | |

غنچه ازخواب پرید و گلی تازه به دنیا امد
خار خندیدو به گل گفت سلام و جوابی نشنید
خار جنبید ولی هیچ نگفت ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود دست بی رحمی امد نزدیک
گل سراسیمه ز وحشت لرزید
تیغ ان خار در ان دست خلید وگل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 8:20 PM توسط دلارام | |

بدون اراده متولد می شویم،با حیرت زندگی میکنیم و سپس با حسرت میمیریم،اما آنچه که هرگز فروغش رنگ فنا نمی پذیرد دوستی های پاک و بی آلایش است.تقدیم به بهترین.

           

زندگی کن و لبخند بزن بخاطر آنهایی که:
با لبخندت زندگی میکنند،
از نفست آرام میگیرند
و به امیدت زنده هستند.

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 8:57 AM توسط دلارام | |

با دستانم هر چند كوچك

دنيايي خواهم كشيد

به وسعت عشق

به ژرفاي دريا

و به پاكي آسمان آبي

پيش كش به همه كساني كه دوستشان مي دارم ....


در غم هجر روي تو
رفته ز کف قرار دل
گر ننمايي‌ام تو رخ
واي به حال زار دل

نيست شبي که تا سحر
خون نفشانم از بصر
زآن که غم فراق تو
کرده خراب کار دل

آمده‌ام که سر نهم
عشق ترا به سر برم
ور تو بگويي‌ام که ني
ني شکنم شکر برم

اوست نشسته در نظر
من به کجا نظر برم
اوست گرفته شهر دل
من به کجا سفر برم

مرده بدم زنده شدم
گريه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من
دولت پاينده شدم

گفت که ديوانه نه‌اي
لايق اين خانه نه‌اي
رفتم و ديوانه شدم
بندنده شدمسلسله

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 5:12 PM توسط دلارام | |

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست

 

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 2:20 PM توسط دلارام | |


Design By : Night Skin