تبليغاتX
دریای عشق

دریای عشق

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم بی تو ای آرام جان یاساختم یا سوختم

هوا را از من بگیر خنده ات را نه

نان را از من بگير ، اگر ميخواهي ،

هوا را از من بگير ، اما ؛

خنده ات را نه .

گل سرخ را از من مگير

سوسني را كه ميكاري ،

آبي را كه به ناگاه

در شادي تو سر ريز ميكند ،

موجي ناگهاني از نقره را

كه در تو ميزايد .

از پس ِ نبردي سخت باز ميگردم

با چشماني خسته

كه دنيا را ديده است

بي هيچ دگرگوني ،

اما خنده ات كه رها ميشود

و پرواز كنان در آسمان مرا مي جويد

تمامي درهاي زندگي را

به رويم ميگشايد .

عشق من ، خنده ي تو

در تاريكترين لحظه ها مي شكفد

و اگر ديدي ، به ناگاه

خون من بر سنگفرش خيابان جاري است ،

بخند ، زيرا خنده ي تو

براي دستان من

شمشيري است آخته .

خنده ي تو ، در پاييز

در كناره ي دريا

موج كف آلوده اش را

بايد برافروزد،

و در بهاران ، عشق من ،

خنده ات را ميخواهم

چون گلي كه در انتظارش بودم .

گل آبي، گل سرخ

كشورم كه مرا مي خواند

بخند بر شب

بر روز ، بر ماه ،

بخند بر پيچاپيچ خيابان هاي جزيره ، بر اين پسر بچه ي كمرو

كه دوستت دارد ،

اما آنگاه كه چشم ميگشايم و ميبندم،

آنگاه كه پاهايم ميروند ، و باز ميگردند

نان را ، هوا را ،

روشني را ، بهار را ،

از من بگير

اما خنده ات را هرگز !

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 9:41 AM توسط دلارام | |

اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم، اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم، اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم، اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم، ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 9:26 PM توسط دلارام | |

در چشمانم تنها يي ام را پنهان مي کنم

در دلم ، دلتنگي ام را

در سکوتم ، حرفهاي نگفته ام را

در لبخندم ، غصه هايم را

دل من چه خردسال است ، ساده مي نگرد

ساده مي خندد ، ساده مي پوشد

دل من از تبار ديوارهاي کاهگلي ست

ساده مي افتد

ساده مي شکند ، ساده مي ميرد

 

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 6:10 PM توسط دلارام | |

زندگی وزن نگاهیست که در خاطره ها می

ماند

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است

 که

 نخواهد آمد..

زندگی یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک به جا می

 ماند

زندگی خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما تنهایی

 است

و

دلم می خواهد قدر این خاطره را در یابیم

نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 4:15 PM توسط دلارام | |

آرزویم این است نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد...

 

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

 

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی....

 

عاشق آنکه تو را می خواهد...

 

و به لبخند تو از خویش رها می گردد...

 

 و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد!

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 2:26 PM توسط دلارام | |

Design By : Night Melody